خاطرات من ،نقش وجایگاه ادب وهنر:قسمت هفتادو هشتم

اوایل سال 67  به مانوردرکوت رفته بودیم دم عصربود نمازم را خونده تنهایی درحال قدم زدن وتماشای غروب بودم با خودم شعری ازرهی معیری که حمیرا هم ان شعررا درگلها خونده است را زمزمه میکردم یک نفرکه ازکنارمن رد میشد شنیده رفته وگزارش داده بود که من ترانه حمیرا که خواننده طاغوت است را میخوانم مرا صدا وسوال وجواب وبقول خودمون زیرفشارگذاشتند که چراترانه طاغوتی میخونم گفتم کدام ترانه طاغوتی ست
ـ اول من شعررا زمزمه میکردم که مربوط به رهی معیری ست کاملاازاد است هیچ حرف بدی درشعرهایش نیست یکی ازشاعران برجسته عصرحاضر است
ـ دوم ترانه  حمیرا بصورت گلها وموسیقی اصیل ایرانیست یکی ازگلهای ماندگارموسیقی فرهنگ ایران است حق ندارم فرهنگ وادبیات وهنرکشورم؟….

به خواندن «خاطرات من ،نقش وجایگاه ادب وهنر:قسمت هفتادو هشتم» ادامه دهید

خاطرات من ،اعواقب عملیات جاری روی نفرات وازبین برد صداقت ورواج دروغ : قسمت هفتادو هفتم

ضرورت تمایلات وخواسته رجوی وعضدانلو بود تا ازبریدگی ورفتن نفرات جلو گیری کنند به همین دلایل مقولات کارکردی نداشت وبرضد خودش تبدیل شد رجوی ومجاهدین ازروز اول گفته اند فدا وصداقت سرلوحه عملکرد واعتقادات مجاهدین است ببینیم چه بلایی برسراین سرلوحه مجاهدین امد ازانجایی که نفرات فاکت نداشتند ویا نمیتوانستند بهردلیلی واقعیتهای درونی خود رابنویسند بسمت دروغگویی وشرارت کشیده میشدند فاکت دروغ مینوشتند وقتی صورت مسئله دروغ باشد هرچه درزیرمجموعه ان میامد تماما دروغ وغیرواقعی میشد ازطرف دیگرسایرین می بایست دربرابرفاکت طرف مقابل موضع میگرفتند چون چیزی نداشتند اگرحرفی نمیزدند دوراه داشتند یا اینکه حرفی نمیزدند به اصول پایبند میموندند زیرفشارمی رفتند وعواقب سکوت را می پرداختند یا اینکه با حرفهای دروغ واتهام وتهمت به سوژه خودرا خلاص میکردند خیلی ازمواقع مسایل فردی وکینه کشی هم به مشکلات می افزود سوژه حق هیچ گونه اظهارنظرنداشت می بایست میرفت دروغها وحرفهای دیگران را اثبات میکرد که انها درست میگویند من همانی بودم که بیرون ازمن گفته است این یکی ازان عملها وحرفهای بسیار غیرانسانی بود که طرف برود ودروغها وحرفهایی که روحش خبرندارد را اثبات کند که درست میگویند یعنی دروغ را صحیح قلمداد کند هرکس به دیگران بیشترحمله ومارک واتهام وتهمت میزد مجاهدتر وصلاحیت بیشتری داشت…..

به خواندن «خاطرات من ،اعواقب عملیات جاری روی نفرات وازبین برد صداقت ورواج دروغ : قسمت هفتادو هفتم» ادامه دهید

خاطرات من ،جامعه طبقاتی ونحوه تنظیم با مریضی قسمت هفتاد و ششم

سازمان انها را مجاهد می نامید بالاترین امکانات را دراختیارشون قرارمیدادند بالاترین رسیدگی ها را می کردند اگربستری میشد انواع ملاقاتها ومیوه ها وهدیه ها برای انها می بردند انواع استراحتها را میدادند ولی با ما برخوردها اینگونه بود اینهم یکی دیگرازنحوه برخورد دوگانه وتبعیض امیز وغیرانسانی با بیماری افراد بود برخوردی کاملا طبقاتی درصورتی که درنظام پزشکی جهانی برخوردها باید یکی باشد فارغ ازاینکه بیماردشمن است ادم کشته دزد ویا خلافکاراست یا اسیرجنگی یا هرموضوع دیگر، نظام پزشک جهانی فرقی قائل نیست ولی درجامعه رجوی وعضدانلو ازانجایی که دست کسی به بیرون نمی رسید وکاری نمی توانست بکند وزیرنظرمجامع بین المللی نبود هربرخوردی را با بیماران می کردند از نبردن به دکترتا زدن انواع مارکها واتهامات تا ملاقات نرفتن تا اینکه طرف را تنها بگذارند تا بمیرد وازشرش راحت بشوند خیلی زیاد بود من فقط چند نمونه ازخودم را نوشتم به خیلی ازمسایل بیماریهایم هم اشاره نکردم جامعه امام زمانی دروغین ورویایی و جامعه بی طبقه توحیدی عوامفریب ودجال وشیاد اینگونه بود هیچ بویی ازانسانیت وبرخوردهای انسانی وبقول خودشون اسلامی وانقلابی بمشام نمیرسید فقط رنگ ولعاب ان باقی مونده پوستش درحال ترکیدن بود نتیجه اینگونه برخوردها وضعیت فلاکت بار وننگین ونکبت بارامروز سازمان مجاهدین است ….

به خواندن «خاطرات من ،جامعه طبقاتی ونحوه تنظیم با مریضی قسمت هفتاد و ششم» ادامه دهید

خاطرات من ،جامعه طبقاتی ونحوه تنظیم با مریضی قسمت هفتاد و پنجم

بخاطرکارهای سنگین سالیان گردن درد شدیدی گرفتم که با عث میشد دردهای شدید ازناحیه سرومهره های کمررا تحمل کنم دست ها وپای چپم بی حس میشد چون هوا سرد بود سرمای هوا بیماری ودردهایم را تشدید میکرد بهمین دلیل به گردنم شال می بستم تا گرم بماند ودرد کمترشود یک روز مسولم امده بمن گفت خجالت بکش دوران این مسایل بسرامده سوال کردم دوران چه چیزی بسر امده درثانی چراباید خجالت بکشم مگه چکارکردم گفت شال به گردن می بندی خود رابه مریضی وتمارض زدی نشانه بریدگی ونکشیدن ازمبارزه است …

به خواندن «خاطرات من ،جامعه طبقاتی ونحوه تنظیم با مریضی قسمت هفتاد و پنجم» ادامه دهید

خاطرات من ،عملیات فروغ وعواقب ان :قسمت هفتاد وچهارم

تحلیل رجوی این بود که رژیم روی دوپا راه می رود یکی جنگ ودومی صدورانقلاب که سرکوب درپناه جنگ انجام میشود اگرما کاری کنیم که خمینی ازجنگ وصدورانقلاب دست بکشد سرنگون است تا اینکه اتش بس را پذیرفته وجنگ تمام شد بقول رجوی رژیم یا حاکمیت ایران یک پا شده لنگان لنگان راه میرود چون جنگ پای اصلی بوده واس واساس حکومت برجنگ سواراست تاثیرات ان ازجنس سرنگونی ست ، خمینی  گفت ، جام زهررا سرکشیدم دریک نشستی که درهمین رابطه صحبت می کرد شاه را مثال زد گفت وقتی شاه شلاق یعنی ساواک که نگه دارنده حاکمیت شاه بود را کنارگذاشت وپای اصلی خود را قطع کرد 27 ماه دوام اورد ازانجاییکه خمینی جنگ را کنارگذاشته بدلیل ماهیت خودش قطعا کمتراز 27 ماه دوام میاورد وسرنگون میشود…..

به خواندن «خاطرات من ،عملیات فروغ وعواقب ان :قسمت هفتاد وچهارم» ادامه دهید

خاطرات من ،عملیات فروغ وعواقب ان :قسمت هفتاد و سوم

موضوع دوم جمع بندی نظامی فروغ بود درجمع بندی حرفهای زیادی زده شد ….
ـ فروغ بیمه نامه بود ما را تا ده سال بیمه کرد اگرنمی رفتیم ازنظرسیاسی می سوختیم
ـ ما 55 هزارنیروی رژیم را کشتیم چند برابرهم مجروح کردیم باعث شدیم مردم سرنگونی را ببینند
……نتییجه این حرفها این شد که رجوی بگوید سیاست واستراتژی امدن من به عراق درست بود ودرستی تحلیلهایم اثبات شد حال ببینیم تحلیل دراین رابطه چی بود وبه کجا کشید…..

به خواندن «خاطرات من ،عملیات فروغ وعواقب ان :قسمت هفتاد و سوم» ادامه دهید

خاطرات من ،دو پیشنهاد ودردسرهای ان : قسمت هفتاد و دوم

دراشپزخانه پادگان خودمون 14 کارگرداشتیم ماهیانه  میلیونها دینارپول بابت کارانها می دادیم علاوه بران مشکلات امنیتی هم بود اگرازدست  دربرود مثلا سمی یا وسیله دیگردرغذا بریزند ضربه چگونه است درنظربگیرید که کارگران ازبازرسی های سفت وسخت دردومرحله عبور میکردند وپانسیون بودند اخرهفته یک روز بمرخصی میرفتند ولی تهدید همیشه بود یک روز فرمانده قرارگاه نشست گذاشت گفت این مشکلات را داریم شما بعنوان دست اندارکارازهمه چیز خبردارید پیشنهاد چیست وچکارکنیم من بلند شده گفتم اشپزخانه را با دونفرکادروسه نفرتحت امرازیگانها میشود اداره کرد تمامی کارگران هم بیرون میروند ذهن ما هم راحت میشود نفرات اضافی خودی ازاد میشوند ساعتهای کاری ونحوه اداره را کمی توضیح دادم بعد هم مرا صدا کرده گفتند برو اشپزخانه ریلی که گفتی را انجام بدهید یک هفته ای چک می کنیم  رفتم چک کردیم درعمل موفق بود کارگران را بیرون کردند بعد نشستی گذاشته مرا زیرفحش وناسزا گرفتند که ای خائن ودشمن سازمان ومزدوروزارت اطلاعات…..

به خواندن «خاطرات من ،دو پیشنهاد ودردسرهای ان : قسمت هفتاد و دوم» ادامه دهید

خاطرات من ،جامعه بی طبقه توحیدی دردرون تشکیلات :قسمت هفتادو یکم

بحث جامعه بی طبقه توحیدی بوده است این جامعه چیست تماما رویایی ست مثل رویا های اتوپیایی افلاطون است که هیچ وقت هم به واقعیت نخواهد پیوست زیرا که ازپایه غلط وعوامفریبی ست بنده هیچ گونه اعتقادی به چنین جوامعی ندارم زیرا با ویژگیها وخواسته وفرهنگ وتکامل انسانی همخوان نیست نخواهد شد وهرگز هم بوجود نخواهد امد اما میتوانیم عدالت اجتماعی وبرابری نسبی را بوجود بیاوریم دراوایل یعنی تا امدن اسیران جنگی ازاردوگاههای عراق ما تقریبا برابری نسبی را داشتیم درانزمان افراد تماما مجاهدان قدیمی با فرهنگ انقلاب کرده زمان شاه بودند وارزوها وامیالشان چیزهای دیگری بود نه رفاه اجتماعی بهمین دلیل ما یک فروشگاههایی درتیپها داشتیم که درساعت غیرکاری میتوانستی بروی وهرچی نیازداری برداری همه  رعایت تمام مسایل را میکردند مثلا تا جوراب کسی ده سوراخ پیدا نمیکرد کسی جوراب ازفروشگاه که  به ان اسم سوپرگذاشته بودیم برنمیداشت وقتی راه سایرین بازشد سوپرها شده بود منبع فساد….

به خواندن «خاطرات من ،جامعه بی طبقه توحیدی دردرون تشکیلات :قسمت هفتادو یکم» ادامه دهید

خاطرات من ،اجایگاه مذهب وایمان دردرون مجاهدین: قسمت هفتاد

نیرویی که سرتا پایش متناقض ومشگل داروقتی حرفهایش را نمیزند ازترس یا منافع شخصی قورت داده می بلعد ایا نباید به ایمانش شک کرد ؟ مگرایمانی دراین دستگاه متناقض وجود دارد ؟ نیروهای درونی بیش ازنود درصد انها متناقض بودند ازصداقت ویکرنگی وعدم حمل تناقض اثری یافت نمیشد مثل ریگ بیابون دروغ می گفتند برعلیه همدیگرگزارش دروغ نوشته افراد را زیرکتک وتف وجنگ ودعوا می انداختند ، جاسوسی یک ارزش بسیاروالا وگرانقدری بود که ازروز اول به همه یاد میدادند بنام مجاهد وحفظ تشکیلات وجلو گیری ازنفوذی واینکه به برادرمجاهد خود باید کمک کرد انرا نهادینه میکردند ادمهای بسیاری بودند که روزانه درباره ده نفروبیشترگزارش مینوشتند انها را زیرفشارمی گذاشتند چرا چون این گزارشها طرف را مجاهد ونزدیک به مریم ومسعود وحل شده درایدئولوژی انها قلمداد وجایگاه به انها داده فرمانده میشدند وقتی نمی نوشتی ایزوله وجزامی بودی

به خواندن «خاطرات من ،اجایگاه مذهب وایمان دردرون مجاهدین: قسمت هفتاد» ادامه دهید

خاطرات من ،اجایگاه مذهب وایمان دردرون مجاهدین: قسمت شصت و نهم

مجاهدین خودرا ازروز اول مسلمان شیعه دوازده امامی معرفی کرده کتابش قران اخرین پیامبرش هم محمد ابن عبدالله وپایه گذاردین اسلام را ابراهیم میداند پیام آوران بعدی را تکمیل کننده دین اسلام می شمرد برای قران محکمات ومتشابهات وناسخ ومنسوخ قائل است معتقد است قران دارای دینامیزم است باید براساس ان قران را تفسیروبررسی کرد منتهی معتقد است که قران را هرکسی فهم نمیکند راسخون فی العلم میخواهد یعنی صلاحیت وشایستگی نیازدارد که فقط درمبارزه تمام عیاربا دشمن قران ودین خدا بدست می اید که دردرون مجاهدین صلاحیت تفسیرقران فقط مختص رجوی بود کسی اجازه نداشت قران را تفسیرکند درسیاست هم همین نظریه دخیل بود که کسی حق تحلیل ندارد زیرا به بیراهه میرود نماز میخوندند وروزه می گرفتند….

به خواندن «خاطرات من ،اجایگاه مذهب وایمان دردرون مجاهدین: قسمت شصت و نهم» ادامه دهید