خاطرا من ،چرابه این نقطه رسیدیم ک قسمت هشتاد و یکم

سازمان درزمان انقلاب دست به جمع اوری وبردن سلاح ها ازپادگانها زد رجوی میگفت ازانجایی که ما ازقبل فکرکرده درزندان پایه های انرا ریخته بودیم که بعد ازشاه درگیری وجنگ اصلی ما با ارتجاع وخمینی شروع میشود باید براین اساس خود رابرای جنگ اماده میکردیم بردن وجمع اوری سلاح ها درزمان انقلاب درراستای امادگی جنگی بود این حرفها را صدها بارازدهانش درنشستهای مختلف شنیده ام اگرفیلمهایش رابیرونی کنند وجود دارد یعنی اینکه رجوی خودرابرای جنگ داخلی وعملیات مسلحانه قبل ازرسیدن خمینی بقدرت درسرداشت به ان فکروبرنامه ریزی هایش راکرده بود اگرما حرف پرویزثابتی را قبول کنیم (که سازمان مجاهدین حتی رجوی دراینباره موضع نگرفته است وعدم موضع گیری که عملی ناباورانه ازطرف رجویست ) باید این را بپذیریم که رجوی درزندان به خدمت ساواک که چه عرض کنم شاید که خدمتگذاری به سرویسهای جاسوسی بیگانه ومشخصا سیا درامده باشد الله واعلم …..

به خواندن «خاطرا من ،چرابه این نقطه رسیدیم ک قسمت هشتاد و یکم» ادامه دهید

خاطرات من ،شورای ملی مقاومت :قسمت هشتاد

شورا بعنوان بال سیاسی ومشروع رجوی دستش درتمام جنایتها وخیانتها وادمکشیها وشکنجه ها وکشتاروسیانورخوراندنها دردرون مناسبات به اعضا مجرم است ازهمه چیزخبردارد دهانش رابسته ، کارهای رجوی وعضدانلو را مشروع ولباس قانون می پوشاند تمامی جنایتها را انکارمی کند دست شورا درتمام خونهای ریخته شده درایران الوده است همانطورکه دستهای بنده با حمایت وعضویت درمجاهدین الوده است ما که نمیتوانیم خودراتبرئه همه چیزرا بگردن دیگران بی اندازیم وبگوییم مامورم ومعذور پس مسولیت ووجدان انسانی کجا رفته است ادمی جایی نمی فهمد یا بهردلیلی اشتباه میکند قرارنیست همه وهمه موضوعات رافهم کنند یا اشتباه نداشته باشند ولی وقتی فهمید باید اشتباهات وجرم خودرا پذیرفته به مسولیت خود صادقانه وخالصانه عمل کند با شهامت وشجاعت بگوید اینجا من اشتباه کردم ازمردم عذر خواهی کند……..

به خواندن «خاطرات من ،شورای ملی مقاومت :قسمت هشتاد» ادامه دهید

خاطرات من ،نقش وجایگاه ادب وهنر:قسمت هفتادو نهم

دفترخاطرات مرضیه رادزدیده بودند که بحث به نشست شورا کشیده شده درانجا حرفهایی به اوزده وتوهین کرده بودند مرضیه ازجلسه شورا خارج ، کلا با سازمان قطع رابطه می کند ولی با سازمان به تفاهم میرسد که اولا دفترش رابرگردانند دوم تمامی ترانه ها وحرفها ونوشته های مرضیه را ازسایتها حذف کنند مرضیه هم درقبال ان سکوت کند وسکوت کرد تا ازاین دنیا رفت یعنی نیامد دست به افشاگری بزند چون سیاسی نبود خواننده ای بود برای خوندن امده بود وقتی  امکان خوندن ازبین رفت مسئله دارشد با فردی مثل خانم مرضیه با ان جایگاه هنری وادبی واجتماعی اینطوری برخورد واوراازخود راند مرضیه با امدن وهمپیمان شدن با رجوی وعضدانلو جایگاه وارزش خودرادرجامعه ایران انطورکه ازخبرها خوندم وشنیدم ازدست داده است چرا ؟ …..

به خواندن «خاطرات من ،نقش وجایگاه ادب وهنر:قسمت هفتادو نهم» ادامه دهید

خاطرات من ،نقش وجایگاه ادب وهنر:قسمت هفتادو هشتم

اوایل سال 67  به مانوردرکوت رفته بودیم دم عصربود نمازم را خونده تنهایی درحال قدم زدن وتماشای غروب بودم با خودم شعری ازرهی معیری که حمیرا هم ان شعررا درگلها خونده است را زمزمه میکردم یک نفرکه ازکنارمن رد میشد شنیده رفته وگزارش داده بود که من ترانه حمیرا که خواننده طاغوت است را میخوانم مرا صدا وسوال وجواب وبقول خودمون زیرفشارگذاشتند که چراترانه طاغوتی میخونم گفتم کدام ترانه طاغوتی ست
ـ اول من شعررا زمزمه میکردم که مربوط به رهی معیری ست کاملاازاد است هیچ حرف بدی درشعرهایش نیست یکی ازشاعران برجسته عصرحاضر است
ـ دوم ترانه  حمیرا بصورت گلها وموسیقی اصیل ایرانیست یکی ازگلهای ماندگارموسیقی فرهنگ ایران است حق ندارم فرهنگ وادبیات وهنرکشورم؟….

به خواندن «خاطرات من ،نقش وجایگاه ادب وهنر:قسمت هفتادو هشتم» ادامه دهید

خاطرات من ،اعواقب عملیات جاری روی نفرات وازبین برد صداقت ورواج دروغ : قسمت هفتادو هفتم

ضرورت تمایلات وخواسته رجوی وعضدانلو بود تا ازبریدگی ورفتن نفرات جلو گیری کنند به همین دلایل مقولات کارکردی نداشت وبرضد خودش تبدیل شد رجوی ومجاهدین ازروز اول گفته اند فدا وصداقت سرلوحه عملکرد واعتقادات مجاهدین است ببینیم چه بلایی برسراین سرلوحه مجاهدین امد ازانجایی که نفرات فاکت نداشتند ویا نمیتوانستند بهردلیلی واقعیتهای درونی خود رابنویسند بسمت دروغگویی وشرارت کشیده میشدند فاکت دروغ مینوشتند وقتی صورت مسئله دروغ باشد هرچه درزیرمجموعه ان میامد تماما دروغ وغیرواقعی میشد ازطرف دیگرسایرین می بایست دربرابرفاکت طرف مقابل موضع میگرفتند چون چیزی نداشتند اگرحرفی نمیزدند دوراه داشتند یا اینکه حرفی نمیزدند به اصول پایبند میموندند زیرفشارمی رفتند وعواقب سکوت را می پرداختند یا اینکه با حرفهای دروغ واتهام وتهمت به سوژه خودرا خلاص میکردند خیلی ازمواقع مسایل فردی وکینه کشی هم به مشکلات می افزود سوژه حق هیچ گونه اظهارنظرنداشت می بایست میرفت دروغها وحرفهای دیگران را اثبات میکرد که انها درست میگویند من همانی بودم که بیرون ازمن گفته است این یکی ازان عملها وحرفهای بسیار غیرانسانی بود که طرف برود ودروغها وحرفهایی که روحش خبرندارد را اثبات کند که درست میگویند یعنی دروغ را صحیح قلمداد کند هرکس به دیگران بیشترحمله ومارک واتهام وتهمت میزد مجاهدتر وصلاحیت بیشتری داشت…..

به خواندن «خاطرات من ،اعواقب عملیات جاری روی نفرات وازبین برد صداقت ورواج دروغ : قسمت هفتادو هفتم» ادامه دهید

خاطرات من ،جامعه طبقاتی ونحوه تنظیم با مریضی قسمت هفتاد و ششم

سازمان انها را مجاهد می نامید بالاترین امکانات را دراختیارشون قرارمیدادند بالاترین رسیدگی ها را می کردند اگربستری میشد انواع ملاقاتها ومیوه ها وهدیه ها برای انها می بردند انواع استراحتها را میدادند ولی با ما برخوردها اینگونه بود اینهم یکی دیگرازنحوه برخورد دوگانه وتبعیض امیز وغیرانسانی با بیماری افراد بود برخوردی کاملا طبقاتی درصورتی که درنظام پزشکی جهانی برخوردها باید یکی باشد فارغ ازاینکه بیماردشمن است ادم کشته دزد ویا خلافکاراست یا اسیرجنگی یا هرموضوع دیگر، نظام پزشک جهانی فرقی قائل نیست ولی درجامعه رجوی وعضدانلو ازانجایی که دست کسی به بیرون نمی رسید وکاری نمی توانست بکند وزیرنظرمجامع بین المللی نبود هربرخوردی را با بیماران می کردند از نبردن به دکترتا زدن انواع مارکها واتهامات تا ملاقات نرفتن تا اینکه طرف را تنها بگذارند تا بمیرد وازشرش راحت بشوند خیلی زیاد بود من فقط چند نمونه ازخودم را نوشتم به خیلی ازمسایل بیماریهایم هم اشاره نکردم جامعه امام زمانی دروغین ورویایی و جامعه بی طبقه توحیدی عوامفریب ودجال وشیاد اینگونه بود هیچ بویی ازانسانیت وبرخوردهای انسانی وبقول خودشون اسلامی وانقلابی بمشام نمیرسید فقط رنگ ولعاب ان باقی مونده پوستش درحال ترکیدن بود نتیجه اینگونه برخوردها وضعیت فلاکت بار وننگین ونکبت بارامروز سازمان مجاهدین است ….

به خواندن «خاطرات من ،جامعه طبقاتی ونحوه تنظیم با مریضی قسمت هفتاد و ششم» ادامه دهید

خاطرات من ،جامعه طبقاتی ونحوه تنظیم با مریضی قسمت هفتاد و پنجم

بخاطرکارهای سنگین سالیان گردن درد شدیدی گرفتم که با عث میشد دردهای شدید ازناحیه سرومهره های کمررا تحمل کنم دست ها وپای چپم بی حس میشد چون هوا سرد بود سرمای هوا بیماری ودردهایم را تشدید میکرد بهمین دلیل به گردنم شال می بستم تا گرم بماند ودرد کمترشود یک روز مسولم امده بمن گفت خجالت بکش دوران این مسایل بسرامده سوال کردم دوران چه چیزی بسر امده درثانی چراباید خجالت بکشم مگه چکارکردم گفت شال به گردن می بندی خود رابه مریضی وتمارض زدی نشانه بریدگی ونکشیدن ازمبارزه است …

به خواندن «خاطرات من ،جامعه طبقاتی ونحوه تنظیم با مریضی قسمت هفتاد و پنجم» ادامه دهید

خاطرات من ،عملیات فروغ وعواقب ان :قسمت هفتاد وچهارم

تحلیل رجوی این بود که رژیم روی دوپا راه می رود یکی جنگ ودومی صدورانقلاب که سرکوب درپناه جنگ انجام میشود اگرما کاری کنیم که خمینی ازجنگ وصدورانقلاب دست بکشد سرنگون است تا اینکه اتش بس را پذیرفته وجنگ تمام شد بقول رجوی رژیم یا حاکمیت ایران یک پا شده لنگان لنگان راه میرود چون جنگ پای اصلی بوده واس واساس حکومت برجنگ سواراست تاثیرات ان ازجنس سرنگونی ست ، خمینی  گفت ، جام زهررا سرکشیدم دریک نشستی که درهمین رابطه صحبت می کرد شاه را مثال زد گفت وقتی شاه شلاق یعنی ساواک که نگه دارنده حاکمیت شاه بود را کنارگذاشت وپای اصلی خود را قطع کرد 27 ماه دوام اورد ازانجاییکه خمینی جنگ را کنارگذاشته بدلیل ماهیت خودش قطعا کمتراز 27 ماه دوام میاورد وسرنگون میشود…..

به خواندن «خاطرات من ،عملیات فروغ وعواقب ان :قسمت هفتاد وچهارم» ادامه دهید

خاطرات من ،عملیات فروغ وعواقب ان :قسمت هفتاد و سوم

موضوع دوم جمع بندی نظامی فروغ بود درجمع بندی حرفهای زیادی زده شد ….
ـ فروغ بیمه نامه بود ما را تا ده سال بیمه کرد اگرنمی رفتیم ازنظرسیاسی می سوختیم
ـ ما 55 هزارنیروی رژیم را کشتیم چند برابرهم مجروح کردیم باعث شدیم مردم سرنگونی را ببینند
……نتییجه این حرفها این شد که رجوی بگوید سیاست واستراتژی امدن من به عراق درست بود ودرستی تحلیلهایم اثبات شد حال ببینیم تحلیل دراین رابطه چی بود وبه کجا کشید…..

به خواندن «خاطرات من ،عملیات فروغ وعواقب ان :قسمت هفتاد و سوم» ادامه دهید

خاطرات من ،دو پیشنهاد ودردسرهای ان : قسمت هفتاد و دوم

دراشپزخانه پادگان خودمون 14 کارگرداشتیم ماهیانه  میلیونها دینارپول بابت کارانها می دادیم علاوه بران مشکلات امنیتی هم بود اگرازدست  دربرود مثلا سمی یا وسیله دیگردرغذا بریزند ضربه چگونه است درنظربگیرید که کارگران ازبازرسی های سفت وسخت دردومرحله عبور میکردند وپانسیون بودند اخرهفته یک روز بمرخصی میرفتند ولی تهدید همیشه بود یک روز فرمانده قرارگاه نشست گذاشت گفت این مشکلات را داریم شما بعنوان دست اندارکارازهمه چیز خبردارید پیشنهاد چیست وچکارکنیم من بلند شده گفتم اشپزخانه را با دونفرکادروسه نفرتحت امرازیگانها میشود اداره کرد تمامی کارگران هم بیرون میروند ذهن ما هم راحت میشود نفرات اضافی خودی ازاد میشوند ساعتهای کاری ونحوه اداره را کمی توضیح دادم بعد هم مرا صدا کرده گفتند برو اشپزخانه ریلی که گفتی را انجام بدهید یک هفته ای چک می کنیم  رفتم چک کردیم درعمل موفق بود کارگران را بیرون کردند بعد نشستی گذاشته مرا زیرفحش وناسزا گرفتند که ای خائن ودشمن سازمان ومزدوروزارت اطلاعات…..

به خواندن «خاطرات من ،دو پیشنهاد ودردسرهای ان : قسمت هفتاد و دوم» ادامه دهید