خاطرات من ،استفاده رجوی ازشیوه های کثیف وضد انسانی: قسمت سی و یکم

بیش از700نفریا فرارکردند ویا خود رجوی تحویل امریکایی ها داد امریکا درضلع شرق اشرف یک پادگان درست کرد وانجا مستقرشد ویک کمپ کوچکی بنام تیف راه انداخت وافراد فراری وتحویل داده شده را با همکاری وهمراهی وخواست رجوی درکمپ خودش زندانی کردورجوی که تا دیروز یازده سپتامبررا ضربه شصت اسلام قلمداد وجشن وپایکوبی درباقرزاده راه انداخت بعد امدن امریکا تماما با امریکا همکاری میکرد درحدی که به امریکایی ها گزارش میداد این نفراتی که فرارمیکنند ویا ما خودمون بشما تحویل میدهیم به این دلیل است که اینها خواهان جنگ مسلحانه با امریکا هستند چون ما با شما نجنگیدیم اینها نمیخواهند بین ما بمونند وهمه اینها ضد امریکا وخواهان مبارزه مسلحانه هستند وامریکایی ها رابجان انها انداخت درصورتی که میخواستند بروند دنبال زندگی خود وکاری هم با سیاست نداشتند که امریکا انها را چهارسال درزندان نگه داشت وبعد چهارسال همه را ازکمپ بیرون ودربیابونهای عراق رها کرد تعدادی به ایران رفتند وتعدادی هم درعراق وتعدادی هم درحین راه ویا ورود به کشورهای همسایه عراق مورد تیراندازی قرار گرفته وکشته شدند وتعدادی هم دردریا غرق شدند وتعدادی هم درزندانهای همسایه عراق گرفتاروبنده ازسرنوشت انها خبرندارم وچند نفری هم توانستند خودرابه اروپا برسانند اینهم ازنحوه برخورد رجوی با نیروهایی که تمام عمروجوانی وخانه وخانواده را فدای رجوی کردند

به خواندن «خاطرات من ،استفاده رجوی ازشیوه های کثیف وضد انسانی: قسمت سی و یکم» ادامه دهید

خاطرات من ، شرایط علوی بعد از جنگ : قسمت سی ام

دراین مدت تمام سازمان مشغول مذاکره با امریکا بود که درحین جنگ ودرامریکا شروع کرده بودند اینکه امریکا هم با مازیاد کارنداشت بخاطرهمین مذاکرات بود وقتی تسلیم با مذاکره امکا نپذیراست چرا با جنگ وارد شود ولی چنگ ودندان راهم نشان داد یعنی پادگان جلولا وعلوی را با خاک یکسان کرد که میگویند رجوی درهمین بمبارانهای علوی زخمی شده بود ویکبارهم درحین رفتن به سمت اشرف فقط شنیدم واطلاع دقیق ندارم ولی درمسیراشرف تا شهربان هرچه تانک ونفربروکاتیوشا وتوپخانه داشتیم همه را بمباران ونابود کرده بود…

به خواندن «خاطرات من ، شرایط علوی بعد از جنگ : قسمت سی ام» ادامه دهید

خاطرات من ،شرایط بعد سرنگونی صدام :قسمت بیست و نهم

بیاد ستارخان افتادم که گفت خاک میخوریم ولی تسلیم نمیشویم گوشت خرمیخوریم ولی تسلیم نمی شویم وخودش درحالی که فقط بیست نفربودند با اسب درکوچه ها حرکت وپرچمهای نصب شده برخانه مردم درجریان حمله ومحاصره توسط عین الدوله وانگلیس را کنده وبزمین پرتاب وبا مقاومتش محاصره را شکست وعین الدوله را شکست داد ولی رهبری ما میگوید پرچم سفید روی خودروها بزنید وبا اسکورت امریکایی ها بعد این همه سال شعارضد امپریالیستی وضد امریکایی واینکه اگربسمت ما شلیک شود میجنگیم به سمت قرارگاههای خودبرگردید اینجا بود که هرچی علاقه وذره ای تعلق به رجوی وعضدانلو وسازمان مجاهدین درمن مونده بود تماما دود هواشد ورفت ….

به خواندن «خاطرات من ،شرایط بعد سرنگونی صدام :قسمت بیست و نهم» ادامه دهید

خاطرات من ،حرج و مرج در زمان حمله امریکا ک قسمت بیست و هشتم

ما نفهمیدیم انوقت شب انهمه پرچم سفید ازکجا اورده ونصب شد درحقیقت دودلیل داشت اول اینکه رجوی خودش رابرای این روز اماده وازقبل پرچمها را تدارک دیده وبه منطقه اورده بودند که ما بی اطلاع بودیم ودوم چون صدام رفته بود با امریکا تفاهم کرده بودند درهرصورت دوروز بعد امریکا حمله وچهارموشک به پشت سنگری که دران مشغول پخت نان بودم شلیک وسنگربرسرما خراب وکپسول گازاتش گرفت که با هرمکافاتی بود زیر خاک واوارکپسول را بستم وخودمون را بیرون کشیدیم بعد چند ساعت دوباره حمله کرد وبمدت شش ساعت محل مهمات واداری رابمباران کرد که منهم همراه پنج نفردیگردرزیربمباران گیرکردیم وبعد شش ساعت درمعجزه خود رابیرون کشیدیم وقتی فردای انروز سه نفررفتیم هیچ چیزباقی نمانده بود …..

به خواندن «خاطرات من ،حرج و مرج در زمان حمله امریکا ک قسمت بیست و هشتم» ادامه دهید

خاطرات من ، حمله امریکا به عراق : قسمت بیست و هفتم

گفت کسانی که میگویند عراق پنجاه پنجاه خواهد شد مزخرفات می بافند چرندیات میگویند امریکا هرگز عراق را تحویل رژیم نخواهد داد

سه روزبه جنگ هم دوباره ماراخواست وشبانه ما ازپادگان خود به اشرف رفتیم چندساعتی نشست بود که اخرین اماده سازی ها واینکه مواظب خواهرانتون باشید وممکن است خواهرانتون نباشند وخود اوضاع را کنترل کنید  اخرین رهنمودها راداد ورفت وما هم نزدیک صبح ازنشست خارج ومستقیم به پادگانهای خود رفتیم وهمان روزافتاب که غروب کرد ازپادگانها خارج وبه خط مقدم پیش بقیه رفتیم وجنگ شروع شد….

به خواندن «خاطرات من ، حمله امریکا به عراق : قسمت بیست و هفتم» ادامه دهید

خاطرات من ، رجوی توی ابرها زندگی می کرد :قسمت بیست و ششم

نقشه پادگانها ومختصات انها همراه فیلم ومختصات استقراریکانها ی مستقردرخط جبهه وجنگی همه وهمه را هم به سازمان ملل دادند وهم امریکا که بدانند ما درکجا مستقرهستیم وبه امریکا هم پیام دادند که ما با شما کاری نداریم هدف ما جنگ با رژیم خمینی ست

ـ مریم عضدانلو را مخفیانه بدون اینکه نفرات درجریان باشند را با تعدادی درحد سیصد نفرازمسولین را به فرانسه فرستاد اسمش کارسیاسی ودفاع ازارتش بود ولی واقعیت این بود که رجوی انها را ازصحنه جنگ بیرون کشید تا بتواند اینده اش را تضمین کند….

به خواندن «خاطرات من ، رجوی توی ابرها زندگی می کرد :قسمت بیست و ششم» ادامه دهید

خاطرات من ،حمله امریکا به عراق : قسمت بیست و پنجم

صدام نشست گذاشته ودرباره دوموضوع با اعضای حزب بعث صحبت کرده بود که همانزمان به اطلاع سازمان رساندم یکی گفته بود شرایط مردم خوب نیست وناراضی هستند وممکن است شورش کنند که خواسته بود فضارا کمی بازوبمردم سخت نگیرند ودوم درباره ما بود که گفته بود گرچه مجاهدین متحد ما هستند ولی بدانید انها ایرانی هستند وباید هواستون به عملکردهای انها درقرارگاههاشون وبیرون باشد وخلاصه خوب کنترلشون کنید ازطرف دیگرچون بنده با نفرات بیرونی سروکارداشتم تماما ازنارضایتی مردم حرف میزدند وحتی دراخرین انتخابات که صدام برگزارکرد اعلام کرد که صد درصد شرکت کردند وصددرصد رای به حزب بعث داده اند که مردم ان رادروغی بزرگ میدانستند یعنی ازدرون بخاطر جنگ با ایران وکویت وتحریم وفشارهای سالیان حزب نارضایتی بسیارگسترده بود درحدی که خود مردم میگفتند اگرحمله شود هیچ کس ازصدام حمایت نمیکند وسرنگون میشود….

به خواندن «خاطرات من ،حمله امریکا به عراق : قسمت بیست و پنجم» ادامه دهید

خاطرات من ، ادامه نشست های رجوی : قسمت بیست و چهارم

یک جایی رسید رجوی نفرات رایکی یکی صدا میکرد وچند هزارنفر روی سرنفرمی ریختند البته هواسش جمع بود که هرکسی را صدا نکند که نشست بهم بریزد وبرعلیه خودش شده وبرسرش اوارشود تعداد خیلی زیادی را صدا ودرحضورخودش فحش کاری وبد وبیراه ودادو بیداد کردند وگوشها را اینطوری کشید ونفرات را سرکوب کرد یکی ازانها مهدی افتخاری بود که درزمان شاه ودرزندان وبعد زندان مسول امنیت وحفاظت شخص رجوی بود ودرفراررجوی به فرانسه همراه بنی صدرفرمانده فرار؛ مهدی افتخاری بود….چند ساعت فقط اورا فحش میدادند وچهارصد پانصد نفرروی سروکله اش ریخته واورا احاطه وبد وبیراه میگفتند ورجوی هم ان بالا نشسته ونگاه ولذت میبرد این بلایی که سرمهدی اورد یکی ازپلیدترین کارهاش بود …..

به خواندن «خاطرات من ، ادامه نشست های رجوی : قسمت بیست و چهارم» ادامه دهید

خاطرات من ،حمله یازده سپتامبر واشتباه استراتژیک رجوی وعضدانلو: قسمت بیست و سوم

یک روز مسولم امده وگفت برو فلان کانکس خواهرفلانی که مسول قرارگاه ما بود با توکاردارد روزقبل یک کارعجیب وغریبی کرده بودند ومن به مسولم شدیدا انتقاد وکارهای اورازیرسوال برده بودم فکرکردم درهمان رابطه است رفتم درب راکه بازکردم دیدم نشست است وفرماندهان ومسولین درحال دادوبیداد هستند معمولا مرابه چنین نشستهایی صدا نمیکردند فکرکردم اشتباه اومدم درب راخواستم ببندم وبرگردم مسول نشست گفت بیا تو منهم رفتم ودیدم یکی را انداخته اند وسط ودرحال فحش وبدویراه به اوهستند دراخرایستادم چون جا برای نشستن نبود وهمه سرپا بودند چند دقیقه بعد مسول نشست یعنی همان خانم فرمانده قرارگاه گفت بیا جلو منهم رفتم تا رسیدم جلو میزش بلند شده ونزدیک من امد وبدون حرفی یک باره تف بزرگی بصورت من انداخت که همه روی سرم ریخته ومراتف باران کردند طوری که تفها ازسروصورتم روی لباسها میریخت ومنهم ناراحت وبهم ریخته نگاه میکردم که دستمال دراوردم صورتم را پاک کنم یکی ازفرماندهان که ادمی فاسد وهرزه بود دستمال راازمن گرفت تا صورتم را پاک نکنم وبیشترتحقیربشوم جای هیچ حرفی نبود الا سکوت نمیدونم چند ساعت طول کشید فحش دادن وبد وبیراه ؛ وسط داد وبیدادها یکی جلو امد که مرابزند مسول نشست سرش داد کشید برو عقب این دنبال بهانه است تا دعوا را بیاندازد وهمه چیزرابهم بریزد….

به خواندن «خاطرات من ،حمله یازده سپتامبر واشتباه استراتژیک رجوی وعضدانلو: قسمت بیست و سوم» ادامه دهید

خاطرات من ، دست اورد های خاتمی زدایی : قسمت بیست و دوم

راهگشایی با کلی کشته روی دست ؛ دست اورد چی بود 60  و70نفر معتاد ولگرد وچاقو کش وتعدادی نفوذی که ایران استفاده وبنام هوادار ومبارز با تیمها به اشرف فرستاده بود تعدادی راهم با فریب به اشرف ازکشورهای دیگراورد که جداگانه درباره فریب مینویسم نتیجه دعوا وچاقو کشی وزد وخورد روزانه انها با هم ودرخواست بازگشت به ایران ، نیروهای قدیمی کشته شدند واینها جایگزینی بود ازطرف دیگرنیروها خسته ومشگل دارشده بودند ازاینکه راهگشایی هیچ دست اوردی نداشته وتماما ضرروزیان بوده واز ان هجده میلیون وسی ملیون که مجیزگوها ومگسان شیرینی میخواستند وارد اشرف کنند وبخاطر همین راهگشایی ودرگیری هایی که داشتم وبی نتیجه بودن…..

به خواندن «خاطرات من ، دست اورد های خاتمی زدایی : قسمت بیست و دوم» ادامه دهید